موهایت را کنار هم که نزنی قصه آغاز خواهد شد. سالهاست تمام شخصیتهای این قصه مُردهاند و اما هنوز یک راوی ِ آواره درحال نقل داستانهایی تکراریست. هر صبح از خواب بیدار میشود چای را برای چشمهایت دَم میکند، پردهها را کنار میزند، پنجره را باز میکند تا رد نور بیفتد در اتاق و بعد خودش میرود گوشهای از خانه پنهان میشود و چشم میگذارد.بیدار میشوی و دنبال قرصهایت میگردی. نه میفهمی رد نور روی صورتت پاشیده و نه بوی چای تازه دم به مشامت میرسد. بلند میشوی و خونهای جا مانده از شب قبل را از روی صورتت پاک میکنی. دفترچه یادداشت خوابهایت را برمیداری و نام یک قاتل و یک مقتول جدید را به آن اضافه میکنی. میخواهی به یاد بیاوری ولی نمیتوانی. چشم میبندی، زور میزنی اما تمام تصاویر ِ محو، محو و محوتر میشوند. میترسی هرچقدر بیشتر تلاش کنی به یاد بیاوری بیشتر از یادت فرار میکنند. خسته میشوی. میخواهی دوباره بخوابی. دوباره میخوابی.از جایی که پنهان شده بود بیرون میآید. پنجره را میبندد، پردهها را دوباره پخش میکند. رد تمام نورهای افتاده درون خانه را میکُشد. چای تازه دم را میکُشد. در خانه راه میرود. خودش را میکُشد. روزی چندبار خودش را میکُشد و نه تو به خاطر میآوری و نه خودش از یادش میرود.در سالها پیش مانده است. نمیداند انسانها چه فرقی کردهاند، نمیداند حتی اگر پا بیرون بگذارد چیزهایی که در ذهنش زمانی آشنا بودهاند را میبیند یا نه.سهمیهی نفس کشیدن روزانهاش 22 بار است. نفسهایش را میشمارد. بین نفس ِ هفتم و نفس ِ بعدی چیزی را به یاد میآورد. خاطرهی تازه به یاد آورده شده را مزه مزه میکند. نفسش بند میآید. تو خوابی. در خواب نفس تو هم بند میآید. معلوم نیست در خواب ب خیلی ساله دیگه نامه نمیده.....
ما را در سایت خیلی ساله دیگه نامه نمیده.. دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 14:19